سيد محمد باقر برقعى
367
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
برگ عاشقى ما جز به حريم عشق مأوا نكنيم * دروازهى دل به روى كس وا نكنيم جز تير نگاه مست معشوقهى خود * از خنجر هيچ ديده پروا نكنيم جز بوسه ز لبهاى شكرگونهى يار * از هيچ لبى بوسه تمنا نكنيم جز ديدهى مست تو بهر كون و مكان * سرتاسر عمر خويش پيدا نكنيم آتشكدهى عشق جگرسوز تو را * جز خانهى قلب خويش بر پا نكنيم جز ديدهى تو آتش اين بتكده را * در پيش حضور كس هويدا نكنيم جز پيش تو اى آيينهى روح خدا * بر دفتر عشق خويش امضا نكنيم جز در حرم وجود تو اى بت من * در بتكدهاى غم خود افشا نكنيم اين سينه كه از آتش دل مىسوزد * ديگر به سرشك ديده دريا نكنيم بر ديده قسم كه ديگر از روى زمين * اين سينه به پاى عشق شيدا نكنيم بيهوده براى من دگر عشوه مكن * ما خويش به پاى عشق « رسوا » نكنيم آتش جان شعلهاى آتش شدى بر جان من * تر شد از باران غم دامان من مىتراود آه و افغان از دلم * تا به گردون مىرود افغان من تير غم را مىنشانى بر دلم * دجلهى خون مىشود چشمان من چونكه از يارست رنج و درد من * در وصال اوست هم درمان من تا بجويم يار خود را بعد از اين * خون چكد از ديدهى افشان من جستجو را من نمىدارم ز دست * تا ابد از اين لب پرسان من تا وصالت مرهمى گردد مرا : * شعلهاى آتش شدى بر جان من