سيد محمد باقر برقعى
365
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
عشق عشق يعنى ناگهان تنها شدن * تشنهلب ديوانهى دريا شدن گم شدن در لابلاى ذهن خود * از حريم ديده ناپيدا شدن رفتن و راهى شدن تا انتها * سر به سر آوارهى دنيا شدن همچو مجنون در بيابان بلا * جستجوگر در پى ليلا شدن پهنهى ديوانگى را گشتن و : * عاشق تنهايى ، تنها شدن رهنورد عرصههاى سادگى * همنشين قلب آدمها شدن عشق يعنى ساده بودن تا عدم * فارغ از پيچ و خم لبها شدن دل سپردن بر صفاى زندگى * رهنورد وادى شبها شدن عاشق كيفيت اين زندگى * در مسير عشق بىپروا شدن مست ديدار رخ ليلاى خود * شب نشستن تا مگر فردا شدن مهربانى كردن و بىادعا * زير پاى عاشقى شيدا شدن نرم بودن در هواى زندگى * بىخبر از فتنه و غوغا شدن عشق يعنى رفتن و راهى شدن * بىهراس از وحشت « رسوا » شدن ميخانهى چشم تا بدام چشم مست او ، گرفتار آمدم * بهر ديدارش به اين ميخانه بسيار آمدم ساقى ميخانه پرسيد از چه اينجا آمدى ؟ * گفتمش چشمان مستش را به ديدار آمدم چشم دلدار مرا در بادهها افكندهاند * زين سبب مشتاق چشم مست دلدار آمدم من كه در دام نگاه او ، گرفتار آمدم * با نگاه مست او ، از بهر گفتار آمدم مىفروشى چشم مست يار ما را در شراب * جام ميناى شرابت را خريدار آمدم چون نشد ممكن كه بر چشمان مستش بنگرم * بهر ديدار نگاهِ ديدهى يار ، آمدم تا شفا بخشد نگاهش قلب بيمار مرا * پيش چشمان شفابخش تو ، بيمار آمدم تا نپندارد كه چشمش را به رويا ديدهام * بر در ميخانهى چشم تو ، بيدار آمدم