سيد محمد باقر برقعى
352
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تحفه آوردند از هر مرزوبوم و كشورى * لابه مىكردند در آن سر به سر نامآوران پرهياهو بود و پُرجنجال اين زرّينه كاخ * بر درش گرد آمده سربازهاىِ جاودان گوش بر فرمان و ديده سوىِ ايوان داشتند * در كمر شمشير بُرّان ، دست بگرفته سنان گشته تعيين اندر اينجا سرنوشتِ روزگار * باج مىدادند بر اين كاخ صدها شهريار * * * يكزمان اين كاخ زيبا دادگاهِ داد بود * دادخواهِ بينوا از دادِ داور شاد بود آنچه از اهريمنانِ زشت خو ويران شدى * زين فرشتهسيرتانِ دادگر آباد بود بردگان و بندگانِ شهرِ بابل يكسره * اندرين ديوانسرا از بندِ غم آزاد بود جمله اقوامِ جهان زين بارگه شد بهرهور * برترى نى از براىِ پارسى ، نى ماد بود هركه را دانش فزون بود و هنر از ديگران * سَروَرى كردى بسانِ مهتران بر كهتران * * * وه چه شد آن قصرِ آباد اينچنين ويران شده ؟ * ريخته سقف و ستونش همچو گورستان شده ! كو سپاهِ داريوش و كو ستادِ اردشير * جنگجويانش چرا بيرون ازين ميدان شده ؟ پهلوانانِ قوى هيكل - كمان و تيرشان * بزمِ شاهان كيان صحراىِ خاموشان شده ؟ اين همه جور و ستم بر آن ز اسكندر رسيد * ديدهء مامِ وطن از اين ستم گريان شده ديگر اينجا پاسدار و پاسبان در كار نيست * جمله رفتند و يكى ز آن سرور و سالار نيست * * * آنچه تنها مانده از آن شهرياران يادگار * آنچه گويد با من و تو داستانِ بىشمار آنچه ديده ، باد و باران و خزان و نوبهار * آنچه مانده جاى خود مانندِ خورشيد استوار آنچه گشته پير از جور و جفاىِ آسمان * آنچه اكنون سالِ او افزون بُوَد از دو هزار آنچه با ناپايدارىهاى گردون كرده جنگ * مىنرفته از ميان اندر نبردِ روزگار آن همان باشد كه مىگويند خوبانش هنر * تا ابد او زنده مىماند ، نمىماند بشر