سيد محمد باقر برقعى
342
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تار دل تا ساز همنوائى احباب مىزنيم * بر تار مهر و عاطفه مضراب مىزنيم نشكستهايم عهد كه در خُمسراى عشق * از جام چشم دوست مى ناب مىزنيم از چشمهسار چشم دل غم نشان هنوز * بر شعلهزار تفتهء جان آب مىزنيم دريا دليم و از دل توفان گذشتهايم * كشتى جان به سينهء گرداب مىزنيم ( آباديم ملول شد از صُحبت زوال ) * اين حرف را ز گفتهء سُهراب مىزنيم « رحمت » صداى تار دل ما شنيدنى است * تا ساز همنوائى احباب مىزنيم آه آتشگون چو خواهى آنكه ز توفان غم رها باشيم * بيا به كشتى امّيد ناخدا باشيم به سوز سينه بسازيم و آه آتشگون * و مثل بركهء خاموش بىصدا باشيم چو مردمان خداجوى بىنشان گرديم * نه همچو زاهد خودبين و خودنما باشيم چرا به قامت دل جامهء ريا پوشيم * بيا چو آينه يكرنگ و باصفا باشيم به فصل رويش گُل دامن چمن گيريم * بسان بلبل سرمست در نوا باشيم حجاب دختر رز را ز چهره برداريم * به جام باده و با مطرب آشنا باشيم بيا به ميكده روآوريم چون « رحمت » * هميشه مست ز پيمانهء وفا باشيم باغ عاطفه ز باغ عاطفه افسوس لاله را بردند * ز روى نرگس مخمور ژاله را بردند كنار ميكده ساقى به خواب خوش چون رفت * گروه بادهپرستان پياله را بردند ز آسمان محبّت ستارههاى سحر * به پاس حُرمت خورشيد هاله را بردند به سبز دشت غزل دام بىنشانه زدند * به ريسمان دورنگى غزاله را بردند پرندههاى مُهاجر ز سينهء « رحمت » * بهسوى ساحل اندوه ناله را بردند