سيد محمد باقر برقعى

333

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از آب ديده زنگ سوادش زدوده‌ام * تا پاك باشد آينهء رخ‌نماى تو عالم تمام آينه دارد ، ولى چه سود ؟ * كس نيست تاب جلوهء بىمنتهاى تو دل حق‌ّپرست تير اگر به دل زند ، غمزهء چشم مست او * پاى كشان به سر روم ، بوسه زنم به دست او جان سپرم به پاى او ، سر فكنم به جان و دل * تيغ ز ابرو ، ار كشد ، هندوى نيم‌مست او همچو سپهر سربلند ، آمده بندهء درش * آرى ، سربلند شد ، گشت چو خاك پست او نيست رهايىاش دگر ، تا ابد از كمند عشق * آن دل كآمد از ازل ، از جان پاىبست او گر دل ما شكسته شد در خم گيسويش ، چه غم ؟ * كآمده هر درستىام ، از اثر شكست او از مى عشق صوفىام ، داد صفا حريم دل * يافت به كعبه خوش مقام اين دل حق‌ّپرست او عاشق دلخسته هركه آموخت چو من شيوهء شيدايى را * زد چو مجنون به كمر دامن رسوايى را هركه نوشيد چو من از لب او آب حيات * داد بر باد فنا اين منى و مايى را گاه در صومعه جا گيرم و گه ميخانه * تا ببينم مگر آن شاهد هرجايى را