سيد محمد باقر برقعى

328

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دام بلا درد و غم عشقت صنما كم ز بلا نيست * آنجا كه تويى درد ، اميدى به شفا نيست بىتو ننشستيم به هرجا كه نشستيم * چون نور كه از چشمهء خورشيد جدا نيست خورشيد جمال تو ز هر ذرّه عيان است * هر ذرّه نشانى ز خدا هست و خدا نيست پنهان نتوان كرد غم عشق تو در دل * عاشق نتوان يافت كه انگشت‌نما نيست در دام تو جز مردم آزاده نيفتد * در دام بود هركه در اين حلقه رها نيست پروردهء درديم ، دوا مىخرد از ما * زخمى كه حريفش دم قانون و شفا نيست آيينهء چشمم همه سو ، روى تو بيند * جز قامت رعناى تو در ارض و سما نيست بىياد تو جامى نكشيديم به مستى * پيمان‌شكنى هيچ به رسم و ره ما نيست گفتى كه چرا بخت نگرديد به كامت * در وادى عشّاق « رجا » چون و چرا نيست صهباى غم هرچه داريد غم عشق ، به ما بسپاريد * رخوت فصل خزان را به صبا بسپاريد دل بشوئيد ز هر گرد تعلّق كه بجاست * زنگ آيينهء دل را به جلا بسپاريد از رسد خانهء بينش نظرانداز شويد * كهكشان را به رَهِ كاه‌ربا بسپاريد سفر از خويشتن خويش به معراج كنيد * دل خود را به خط سبز دعا بسپاريد دل ماهى مخراشيد به قلّاب وفا * هوس صيد به درياى وفا بسپاريد مگذاريد خزان حمله كند در دلتان * زلف غم را به شكر خند حنا بسپاريد ناخدا خويش ز گمراهى خود حيران است * خويش را در همه حالت به خدا بسپاريد مگذاريد كه خون ، خشك شود در رگ تاك * خون اين تاك به ساقى صفا بسپاريد عرق از شبنم گلبرگ محبت گيريد * گر شده ساغرى از آن به « رجا » بسپاريد