سيد محمد باقر برقعى

325

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در سوگ بهار در سوگ خود نشسته دل بىقرار من * تن مىكشد به باد خزانى بهار من در دامنم به وسعت دريا نشسته خون * خون مىرود ز ديده شب‌زنده‌دار من جان مىدهد ز داغ تو چون قطره در كوير * دريا نديده داغ دل پُرشرار من چشمى به انتظار نگيرد ز من نشان * غم مىكشد به خانهء دل انتظار من بر سر نشسته گرد ره كاروان عمر * كو ابر رحمتى كه بشويد غبار من ؟ دل قطره قطره خون شد و از ديده شد روان * راحت نديده گريهء بىاختيار من يك‌دم نمىرود ز وفا هيچ از برم * نازم وفاى غم كه بود غمگسار من ناى دلم شكسته به بغض گلو مدام * زنگاب غم نشسته به ناى هزار من فرياد مىكند غم و غربت مرا « رجا » * كو يار همدلى كه نشيند كنار من ؟ رفته تا بيداد در چشم يار خويش من از ياد رفته‌ام * دادم ، كه در كشاكش بيداد رفته‌ام چون زخم كهنه‌ام كه به نشتر رسيده‌ام * تا انتهاى نقطهء فرياد رفته‌ام صيّاد بهر من نفشانده‌ست دانه‌اى * با پاى خويش در ره صيّاد رفته‌ام نفرين به بىوفايى شيرين نموده‌ام * هرگه به روى تربت فرهاد رفته‌ام ديگر اميد رجعتم از كوى يار نيست * با نقد جان چو بر سر ميعاد رفته‌ام كالاى مهر من همه تاراج جور شد * چون آرزوى گمشده بربادرفته‌ام تا بهره‌ور ز محضر صاحبدلان شوم * عمر « رجا » به مكتب استاد رفته‌ام ختم كلام يك حرف ، تو را گويم ، اين ختم كلام است * ما باده‌كشان را به‌جز از باده حرام است خاكِ درِ ميخانه بود قبلهء امّيد * چون كار همه عالم از اين در به نظام است بىجا ، نه بدين مرتبت و جاه رسيديم * معراج همه باده‌كشان تا لب جام است