سيد محمد باقر برقعى

311

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

نشسته است به جانم هميشه تا هستم * غمش اصيل‌تر از يك نياز روحانى هنوز مىشنود آن صداى محزون را * دلم ، به روشنى آيه‌هاى قرآنى كوچ كسى كوچ كرد از چراگاه بودن * به آن سوتر از سمت و سو ، تا فراسو گذر كرد رندانه از مرز عادت * و شد راهىِ جاده‌هاى تكاپو و در جامى از دوردست رهايى * دلش خيمه زد زير بال پرستو نخواندندش افسوس ، لب‌هاى بسته * نديدندش افسوس ، چشمان كم‌سو بپرسيد او را ز خورشيد بارى * كجا مىخزيد آى ، پستو به پستو ؟ ! طرح مىكشم روى دوشى كه خسته‌ست * كوله‌بار گران‌جانىام را جاده گم مىكند در غبارش * جُست‌وجوهاى طولانىام را باد ولگرد مىداند و بس * قصّه‌هاى پريشانىام را دستى از آسمان ديربازيست * مىكشد طرح ويرانىام را آه ! ويرانىام آرزويىست * آرزوهاى زندانىام را زينب مجسّم آن خطوط شكسته را خواندم * نامهء عاشقانهء غم بود راز يك‌عمر سوختن در خود * خفته در آن خطوط درهم بود آنكه پهناى پاك دامانش * پايگاه عروج آدم بود در طنين زلال زمزمه‌هاش * جوشش مهربان زمزم بود دامن آسمانىاش هر شب * پرستاره ز اشك نم‌نم بود آه ! تاوان مهربانى را * پشتش از بار غصّه‌ها خم بود