سيد محمد باقر برقعى
30
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
سخنت را به دل چَه گفتى * درّ و گوهر به دل چَه سفتى يا علىّ ! گو سخنت را تو به من * كمتر از چَه نىام اى مير سخن من چو خاكى به كف پاى توام * عاشق و واله و شيداى توام بعد عمرى ز نشيب و ز فراز * آمدم بر درت اى مير حجاز ! تو نپندار كه مضطر گردم * بىنصيب از كرمت برگردم تو انيس شب و تنهايى من * شافع اين همه رسوايى من كمرم خم شده از بار گناه * امشب آورده به اين خانه پناه يا علىّ ! اين تو و اين نالهء من * يك نگه بر دل ديوانهء من گشتم امشب چو سگ و گربهء لوس * تا نگردم من از اين در مأيوس آينهء دل تا كه آيينهء دل صاف و منوّر نشود * هرگز او جايگه محرم دلبر نشود تا كه زنگار ز آيينه نگردد بيرون * رخ دلدار در آيينهء مصوّر نشود تا كه خالى نكنى دل ز عناد و كينه * رفتن يار در آن خانه ميسّر نشود كرده مأوا به دلم مهر بت طنّازى * غير مهرش ، دل ديوانه مسخّر نشود چونكه مهر علىّ و آل نشيند در دل * ديگر از طعنهء اغيار مكدّر نشود تا كه صيقل نكنى سينه تو از كينه و آز * در مصاف هوس و نفس مظفّر نشود « خادما » جاى مده غير محبّت در دل * جز محبّت دل تو پاك و معطّر نشود خادم آل محمّد عليه السّلام تا پيروى از رسول امجد دارم * من مهر علىّ به سينه بىحدّ دارم گر مورد لطف دوستانم شدهام * از خادمى آل محمّد عليه السّلام دارم شيوهء عارفان دشنام دهى ، تو را دعا خواهم كرد * گر باز روى ، تو را صدا خواهم كرد اين شيوه ز عارفان بياموختهام * كى دامنشان ز كف رها خواهم كرد