سيد محمد باقر برقعى
288
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
اشك و شرم آمد مگر به اين دلافسرده جان دهد * آرامشى به روح من ناتوان دهد ؟ من بر زبان نياورم اسرار دل ، ولى * آهم خبر ز شعلهء سوز نهان دهد خواهم كه با نگاه بگويم پيام دل * شرمم اگر اجازه و اشكم امان دهد عمرم چو در بهار به كنج قفس گذشت * آزادىام چه سود به فصل خزان دهد كنج قفس گرفت دلم ، كاش مىوزيد * بادى كه بوى خار و خس آشيان دهد با شور و التهاب كنم سينه را سپر * دست قضا اگر به تو تير و كمان دهد جز نقش او در آينهء ديدهام مبين * چشمم نگاه سركش او را نشان دهد اين راز سينه سوز دمى فاش مىشود * كاعجاز عشق قدرت شرح و بيان دهد بىرنج و غم ندارم سوداى زندگى * مىخواهم از خدا كه غمى جاودان دهد خورشيد پرفروغ من ، اى مايهء اميد ! * جان « ذرّه » در طواف رُخت رايگان دهد محال دورى گزين ز من كه چنان شعله سركشم * نزديك من ميا كه بسوزى ز آتشم دارم نهفته آتش سوزندهاى به دل * بر ظاهرم مبين كه چنين سرد و خامشم گِرد هوا مگرد و خيال هبا مكن * ز انديشهء محال مگردان مشوّشم در جوش عشق پاكم و دور از هواى خام * در آتشم ، ولى ز صفا رسم بىغشم گر سوختم در آتش حرمان و آرزو * هرگز نخواستم كه بدانى چه مىكشم پا بر هوس نهاده و دور از گنه شده * اينم ، از آن ز گردش ايّام سرخوشم شمع گنه ز پاى درافتد به پيش مهر * كاين « ذرّه » اىست ز آتش سوزان سركشم