سيد محمد باقر برقعى

281

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

پاى « ديوانه » چو شد در طلبش هامون گرد * خار حسرت همه در راه طلبكاران ريخت شب هجر جلوه تا در نظر آن سرو خرامانم كرد * پا به گل ، دست به دل ، سربه‌گريبانم كرد گلهء طول شب هجر تو گفتم با زلف * گفت كوتاه ، كه اين قصّه پريشانم كرد هر گل از روى تو در روز وصالت دل چيد * در شب هجر تو از ديده به دامانم كرد عاقبت دستگه هستى ما داد به باد * دولت عشق بنازم كه سليمانم كرد شوق در خاك تپيدن به دلم مانده هنوز * گرچه شوق قفس آزاد ز بستانم كرد افسانهء هشياران صف مژگان تو تا دست به دست آوردند * ملك دل‌ها همه زين دست به دست آوردند خرّم آن‌روز كه افسانهء هشياران بود * كه ز ميخانه مرا بىخود و مست آوردند ساز ماتم خم ميناى فلك كرد درست * زاهدان تا به خم باده شكست آوردند دامن افشان به سر هر دوجهان پاى زدند * تا سر زلف تو عشّاق به دست آوردند همه جا ذرّه صفت رقص‌كنان گرديدند * عاقبت بر سر كوى تو نشست آوردند با چنين بىهنرى حيرتم آيد شب و روز * كه چرا نقش من از نيست به هست آوردند خندهء جام مى و گريهء مينا بنمود * كه به هركس چه ز ديوان الست آوردند عقل‌ها سوخته زين مى كه ز خمخانهء عشق * سوى « ديوانهء » پيمانه‌پرست آوردند اخگر عشق عالم از پرتو رخسار تو روشن گرديد * خلق را نور رُخت آتش خرمن گرديد از تجرّد نتوان دم زدن اندر جايى * كه مسيحا خجل از صحبت سوزن گرديد خلع نعلين تن اى موسى جان تا نكنى * نتوان گام زدن وادى ايمن گرديد اخگر عشق تو در دامن پرويز افتاد * ور نه كى شيفتهء بانوى ارمن گرديد