سيد محمد باقر برقعى
255
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
نالهء زنگ دل افتاده يك بهانهء ديگر به چنگ دل * تا طى كند طريق تو را پاى لنگ دل گويا دلم به فكر تو پيوند خورده چون * تا مىكنى اشاره كند ناله ، زنگ دل دلتنگتر ز غنچه و من در جهان مجو * من زرد چهره مىشكفم او به رنگ دل هموزن پر بود به ترازوى عشق ، عقل * در كفهاى كه پا فشرد پاره سنگ دل با آه و اشك و آتش و طغيان دم به دم * لشكر كشيدهام كه بتازم به جنگ دل سر بستهام ز پلك به درياى اشك خود * شايد كه يونسى به كف آرد نهنگ دل آهو صفت ز بيم ، تكاپو چرا كنى ؟ * « دولت » به خون كشيده خروشان پلنگ دل سرشك عاشقانه نگفتههاى من به آتشى بدل شد * به جان من فتاد و ناگهان غزل شد ز اتّفاق اشك و خونِدل چنان گشت * كه سيل خون ز هر دو ديده ما حصل شد سرشك عاشقانه چون چكد هر سو * به دشت گل نشست و لاله بر قلل شد به خار و گل نگر ، مكن شكايت از بخت * كه غنچه با نقيض خويش هم بغل شد سحر به خنده گفت غنچهاى به بلبل * دهان ننگ من چه شد كه پرعسل شد لبان گل گزيد با سموم غيرت * خزان شكست ساق و همدمش اجل شد جفا به عاشقان و ناز و خودپسندى * وجود گل به باد رفته زين علل شد نيازمند فصل خوش مباش « دولت » * چرا كه عمر گل گواه اين مثل شد خزان غم گمشده در ديار غم سوى چه ؟ خانه رو كنم * چند ستيزه با دلى عاشق و هرزه پو كنم خواهم از اين خزان غم سوى بهار بگذرم * آن لب سرخ بشكفم و آن گل سرخ بو كنم چشمهء لطف و عشق را يابم و در ميان آن * جامه و جان و جسم را يكسره شستشو كنم مىگذرم ز خويشتن تا پى يار خود روم * جان به فداى دلبرى خوشدل و ماهرو كنم