سيد محمد باقر برقعى
243
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
خورشيد شرق افروز من بوى خدا مىآيد از شرك مسلمان سوز من * بر طبل مذهب مىزند شيطان شعرآموز من گاهى به طوبى مىكشم گاهى به سيبى دلخوشم * سردرنمىآرد كسى ، از قصّهء مرموز من گاهى شكوفا مىشوم ، شهر تماشا مىشوم * كوثر طراوت مىمكد ، از كلبهء نوروز من گاهى اگر سر واكنم ، يا رخصتى پيدا كنم * دوزخ گدايى مىكند ، از زخم نشتر سوز من طبعم به شعرى مىكشد كز گوشهاش خون مىچكد * اينك گناه تازهاى ، در دفتر امروز من اين ماجراى زندگى ، روزى به پايان مىرسد * پا مىكشد آخر يكى ، يا من ز او ، يا او ز من آيينه پاشىمىكنم ، هر شب تمام كوچه را * تا از كجا سر بر زند ، خورشيد شرق افروز من فريب از تمام آشنايان بىنصيب افتادهام * مثل قرآن در مسلمانان غريب افتادهام آتش زير و بمم را برنمىتابد تنم * لاجرم در پردههاى عندليب افتادهام از مقدّس بازى مرموز اين مردم بپرس * گاه اگر ديدى به پابوس صليب افتادهام بالهايم رشك سيمرغان بالادست بود * از كجاى زندگى در اين نشيب افتادهام خوب يادم نيست با شيطان تبانى كردهام * يا به دام گندمى آدم فريب افتادهام فتنهء چشمان رازآميز حوّا بودهام * يا به پاى گونههاى سرخ سيب افتادهام ديو ، حوّا ، سيب ، گندم ، من نمىدانم چه بود * هرچه بود از هرچه بودم بىنصيب افتادهام آفتاب استجابت مىدمد روزى ، ولى * مىدمد روزى كه از « أَمَّنْ يُجِيبُ » افتادهام