سيد محمد باقر برقعى
230
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چراغ گُل در وحشتِ اين شبانِ طولانى * لبريز شدهست ، جان ز حيرانى آتشكدهاى كه نامِ او دل بود * پوسيد و كشيد ، سر به ويرانى سوسوى چراغِ گُل نمىآيد * ماندهست به دشت ، ابرِ ظلمانى در باغ تهى و خشكِ بىبرگى * پيداست نشانِ پاى ويرانى پژمرد صداى سبز بارانها * با خاك نماند غير عريانى گفتم چو چكاوكى به شيدايى * يكفصل بهار ، نغمه مىخوانى رفتى و طنين گريهات پيچيد * من ماندم و ، غربتى زمستانى غروب اميد هوا هواى دلانگيز بعدِ باران نيست * نشانِ يادِ زلالى ، ز نوبهاران نيست گشوده دستِ عطش ، پيش ابر باغ خراب * دعاى باد ، به لبهاى شاخساران نيست غريو تندر ابرى نيامد و ، ديريست * نسيم زمزمهء سبز جويباران نيست به شاخسار سياهى ، نشسته مرغ سكوت * بهجز نگاه ، صدايى به رهگذاران نيست در اين بهار شكفته به زخم ، آوازى * به ناى سرد و ، شبآلودهء هزاران نيست شكسته شرگِ تاك ، در بهار خزان * طنين عربدهء گرمِ ميگساران نيست بيا ، براى دل من ، در اين غروبِ اميد * بمان ، بمان كه دگر شور روزگاران نيست بهار ناز ز لبها ، بوى آوازى نيامد * صداى دلكشِ سازى نيامد در اين بيغولهء دلتنگ و تاريك * بهار آمد ، گُلِ نازى نيامد پناه نه امّيدى ، نه آرامى ، نه راهى * سياهى در سياهى در سياهى