سيد محمد باقر برقعى
208
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
وادى طلب به وادى طلب آنگه سفر توانى كرد * كه از علايق هستى گذر توانى كرد به مهر حقّ چو منوّر شود سراچهء دل * ز عشقهاى مجازى حذر توانى كرد جمال يار چو در طور دل تجلّى كرد * حديث موسى عمران سمر توانى كرد قبول دوست زمانى شوى كه در پاكى * نظير آينه بر وى نظر توانى كرد بساز با عطش و دست سوى بحر مياز * چنانكه چاره به خون جگر توانى كرد اگر رسى چو محمّد صلّى اللّه عليه و آله به عرش استغنا * تو هم هرآينه شقّالقمر توانى كرد خوشا كه حافظ شيرين كلام را « درويش » * ز مبتدايى خود باخبر توانى كرد راه دل مدّعى كى مىشناسد كهكشانى راه دل ؟ * چشم نابينا كجا بيند جلال و جاه دل ؟ بارگاه عاشقان و كعبهء اهل صفاست * هركسى راهى ندارد بر در و درگاه دل همچو يوسف گر دلى را جويى از راه وفا * مرده يا بى صد اميد و آرزو در چاه دل دل به دست آور ز درويشان كه حجّ اكبر است * خرمن هستى بسوزد نالهء جانكاه دل راز پنهان دلم را اشك حسرت فاش كرد * نقل مجلس كرد ما را ديدگان همراه دل اى توانا همّتى ! از ناتوانان دست گير * داد از اشك شرربار و فغان از آه دل ! نقش دلانگيز مانى چو به ارژنگ كشد نقش دلانگيز * مانند تو تصوير كند دست خدا نيز در دور لب لعل تو خطّيست « غبارين » * « نسخى » زده بر نو خط « ريحان » دلآويز افسون نگاه تو صفابخش و وفاجوست * و ابروى كمانى تو پرغمزه و خونريز اى صنع خدايى ، گل بىخار جهانى * دست من و دامان تو با خار مياميز من جام جهانبين دلم را به تو دادم * مشكن به جفا اى مه جم ، شوكت تبريز گه مهر بورزى و سخا ، گاه كنى قهر * گه حاتم طايى شوى و گاه چو چنگيز