سيد محمد باقر برقعى

202

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

نه دلست اينكه دارى كه ترا به سينه سنگى * كه بكام من نباشد چو غم رخت شرنگى اگرم كه قصد جانى نبود مرا درنگى * همه خوش‌دل اينكه مطرب بزند بتار چنگى من از آن خوشم كه چنگى بزنم بتار موئى * خَجِل از قدت صنوبر چو بنازم مىخرامى بود افتخار خدمت من و درگهت غلامى * بپذيرش اين غلامت كه بهاى او به جامى چه شود كه راه يابد سوى آب تشنه كامى * چه شود كه كام جويد ز لب تو كام‌جوئى دلم آن‌چنان ربودى كه تو راست ناز شستت * مكنش فزون جفايت من و بوسه‌ام به دستت سخنش شكسته قلبم لب لعل مىپرستت * بشكست اگر دل من به فداى چشم مستت سر خم مى سلامت شكند اگر سبوئى * غم عشق و بىوفايى شده بغض در گلويم ز جفا و جورت هر شب به دل است گفتگويم * ز سرشك بىامانم چكنم چه چاره جويم نه بباغ ره دهندم كه گلى بكام بويم * نه دماغ اينكه از گل شنوم بكام بوئى شود اشك دُروَش از خون عبث است از تو تمكين * كه كمان ابروانت به نظر دو خنجر كين مگرم كه صبر باشد به دل شكسته تسكين * نظرى به‌سوى رضوانى دردمند مسكين كه به‌جز درت اميدش نبود به هيچ سويى چه درى به كف بو و نشناختم شبى مادرم سخت بيمار بود * كسى گو مرا يكه غمخوار بود همى ناله مىكرد از رنج خويش * مرا قلب زين ناله مىگشت ريش به هرجا زدم تا كه جويم علاج * چون نبوَد علاجى چه جويم علاج طبيبان همه مانده از علتش * عيان ديدمى مادرم رحلتش چو گرديدم از مادرم نااميد * مرا خون دل از دو چشمم چكيد ز چشمانم آن يأس مادر بديد * كه هنگام جان دادنش در رسيد چو در خويش ديگر اميدى نديد * ضمير مرا خواند و اشكش چكيد