سيد محمد باقر برقعى

182

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در اين نامه يك جا نشاندم ز دست * شناسد هرآن‌كو شناسنده است چو كلك نى از دست بگذاشتم * همان كلك مويينه برداشتم شگفتى بسى بردم آنجا به كار * چو از خامه بر نامه بستم نگار فزون دانم اين رنج را پاى رنج * ولى رنج چندين ، نيرزد به گنج ز هر سو شد انبوه خواهشگران * تنك مايه بودند و گوهر گران . . . شكواييه « 1 » اى ملك‌زادهء بلنداقبال * كه دلت منبع صفا كردند اى بزرگى كه در حظاير قدس * قدسيان مر تو را ثنا كردند پدرانت به تيغ عدل از ملك * دست بيداد را جدا كردند مخلصان تو « زادگان وصال » * كه به مهرت دل‌آشنا كردند ماجرايى برفته بر ايشان * بر درت عرض ماجرا كردند بشنو از « داورى » ببين كاين كار * بر صواب است يا خطا كردند جمعى از احمقان ريش دراز * بر به ما كو سبحان جفا كردند هرچه از ريش بود قسمت ما * قسمت خويش و اقربا كردند ريش ما جمله زان ايشان شد * ريشخندى به ريش ما كردند همه در فكر خويش و قسمت ريش * قسمت ما به زير پا كردند كاشكى با وجود آن‌همه ريش * دست از ريش ما رها كردند خرج رنگ و حناى يك‌ساله * هم ز ما باز ادّعا كردند ريش گيرم به هيچ خود پشم است * قسمتى گرنه بر رضا كردند ازچه‌رو در برات اجرى ما * اين‌چنين ظلم ناروا كردند يك برات از ميان آن بروات * بربودند و جابه‌جا كردند

--> ( 1 ) - اين قطعه شعر را به مناسبت كسر مستمرى خاندان وصال سروده است .