سيد محمد باقر برقعى

173

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در عرصهء تجريد سپهريم ، چو خاكيم * در نشأة توحيد بلنديم ، چو پستيم « داور » نزند هركه مى از جام محبّت * ما جرعه از اين جام كشيديم ، كه مستيم اميد وصل سرو اگر باشد چو قدّت ، روى تابان نيستش * مه چو رويت گر بود ، قدّ خرامان نيستش هركه را در سر هواى كعبهء وصل تو هست * در ره كوى تو پرواى مغيلان نيستش لذّت دام تو را هر طايرى يك‌لحظه ديد * تا به محشر شوق پرواز گلستان نيستش سال‌ها در كنج زندان گر كسى باشد اسير * با اميد وصل جانان غم ز زندان نيستش هركه مىبينم به عشق يوسف من مبتلاست * هيچ دل نبود كه در چاه زنخدان نيستش رحم كن بر « داور » مسكين كه از هجرت گداخت * بيش از اين اى بىمروّت تاب هجران نيستش وصال يار هردم رسد كه هاتف غيبم به گوش هوش * كاندر زمانه مهر و وفا نيست ، مى بنوش چندى به راه زهد و ورع رفتى و كنون * چندى دگر به خدمت پير مغان بكوش خواهم ميى كه تا بكشم جرعه‌اى از آن * مانند خم درآوردم از تفش به جوش كثرت تمام از نظرم مرتفع شود * يك نقطه پيش چشم من آيد همه نقوش درويش آن كسيست كه شد همچو خاك راه * نى آنكه مثل ميش همىهست خرقه‌پوش در من نصيحت تو اثر چون نمىكند * دردسرم زياد مده ، ناصحا خموش !