سيد محمد باقر برقعى

170

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در مناجات اى كه مرا هر نفس ، از تو عطاى دگر * جز به درت ديده‌ام ، نيست به جاى دگر گرچه ضيايم به دل ، داده‌اى ، امّا مراست * چشم كه هردم دهيم ، نور و ضياى دگر در ره جانان خود ، هركه فدايى برد * در كف من غير جان ، نيست فداى دگر هركه هواى كسى ، بر سر او هست ، ليك * غير هوايت مرا ، نيست هواى دگر چاره ندارم ، مگر سوى تو روآورم * زان كه نباشد مرا ، جز تو خداى دگر درد فراقت گرفت ، از دل من صبر و تاب * غير وصالت مرا ، نيست دواى دگر « داور » افسرده‌دل ، از مدد عشق توست * كاو به نى افكنده باز ، سوز و نواى دگر در مدح مولا على عليه السّلام به امر صانع بىچون ، كه بىشبه و نظيرستى * بشارت آمد از گردون ، كه هنگام غديرستى امير المؤمنين حيدر ، به حكم خالق اكبر * به حقّ در جاى پيغمبر ، خلايق را اميرستى هژبر باسل سالب ، علىّ بن ابى طالب * كه نور طلعتش غالب ، به صد مهر منيرستى ز نورش چشم دل روشن ، ز توصيفش زبان الكن * ولىّ قادر ذو المنّ ، پيمبر را وزيرستى ز نزد خالق عالم ، سروش آمد كه اى خاتم * على را كن به خود همدم ، كه او نعم‌النّصيرستى چو بود از ديگران اعلى ، نبىّ خواندش چو خود مولى * ز مولى معنى اولى ، به دفترها شهيرستى به دهر از قوّت بازو ، نيارد كس به او نيرو * اگر پرسى ز علم او ، به هر چيزى خبيرستى