سيد محمد باقر برقعى

163

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

منى كه سر به فلك هم فرونياوردم * ببين زمانه چسان مىفريبدم به پشيز چو بيستون كه زمين‌گير خاك « خسرو شد » * نه شوق بود نمان مانده و نه پاى گريز حديث عشق من و « بيستون » و « كرمانشاه » * چو « شهريار » به « حيدر بابا » ست در تبريز كجا سزاى تو باشد حديث غربت من * تراست گوش پر از نغمه‌هاى شورانگيز لياقت تو هزاران هزار طرفه غزل * ببخش بر من و بر اين بضاعت ناچيز حرير برف به تن ، تاج صد ستاره به سر * ترا كه داده خداوند گونه گونه جهيز دلا وجود تو زين كيميا چو زر گردد * چه غافلى تو كه از عشق مىكنى پرهيز طواف كعبه عشق است قصد قربت كن * دو ركعتى تو به جاى آر و سجده كن برخيز بخوان كه لحظهء پيوند روح و تاريخ است * تو ساز « باربَد » و شعر من بهم آميز تو عاشقانه چنان ناله سر كن از دل كوه * كه نفخ صور نمايى و شور رستاخيز مرا كه توسن عمر است در شتاب و غمت * چه خوش بر اين يَل سركش همىزند مهميز فراتر از سخن « شهريار » نتوان گفت * كه جان ز لطف كلامش شود عبيرآميز « عزيز من مگر از ياد من توانى رفت * كه ياد توست مرا يادگار عمر عزيز » آخرين غروب درياى پرتلاطم و طوفانىام هنوز * كوبد به صخره موج پشيمانىام هنوز ديوار سبز فاصله ماند و تو رفته‌اى * من مانده در كشاكش حيرانىام هنوز با ياد خاطرات تو اى شب‌چراغ عشق * عمرى گذشت و غرق چراغانىام هنوز با آنكه هستيم ز نگاهى به باد رفت * هرگز نخورده دل غم ويرانىام هنوز هر شب ز پشت پنجرهء رو به انتظار * مىبينمت ز دور كه مىخوانىام هنوز مثل همان زمان به همان شور و تازگى * سرمست عشق و گرم غزل‌خوانىام هنوز تو مثل برق سركش و من ابر بىقرار * لبخند مىزنى كه بگريانىام هنوز

--> به طرف زمين واژگون است .