سيد محمد باقر برقعى

159

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

سكينه با يتيمان همصدا شد * دوباره كربلا غوغا به پا شد چو رفت اين كاروان زو مانده بر جا * جوانانى به خون خفته سراپا برو « داعى » اگر خواهى شفاعت * شود از تو به هنگام قيامت بگير از دامن ليلا و اصغر * كه اصغر نزد داور هست اكبر در مدحت علىّ عليه السّلام آنكه بر تن غير يك جامه نداشت * از حرير و اطلس او دامن نداشت زندگى را ساده كردى برگزار * جز دو قرص جو ، خوراك تن نداشت پادشاهى بود بىتاج و نگين * جز به روى بوريا مسكن نداشت در صف هيجا به روز كارزار * بود ثابت ، پشت بر دشمن نداشت در مصاف پهلوانان شير بود * وين عجب از پشت سر جوشن نداشت حقّ مظلومان و محرومان گرفت * ظالم اندر پيش او مأمن نداشت با اسيران لطف و غمخوارى نمود * مهربان بود و دل از آهن نداشت با يتيمان چون پدر آهسته بود * مهربانى كرد و شب خفتن نداشت غير او كس با صفا و لطف و مهر * كلبهء پيرزنان روشن نداشت چون‌كه فارغ مىشد از كار كسان * جز عبادت بر در ذو المنّ نداشت مظهر كلّ عجايب آن عليّست * مثل او حقّ بندهء احسن نداشت صاحب سيف و قلم بود و سخا * چون علىّ حقّ بنده‌اى اتقن نداشت آفرين بر شهريارى كاين جهان * پيش چشمش ارزش ارزن نداشت درس ايمان از علىّ بايد گرفت * چون علىّ دين را كسى متقن نداشت در گل و گلزار اين باغ وجود * تازه‌تر از او گلى گلشن نداشت « داعى » ار وصفى سزاوارش نكرد * عذر خواهد خوشه در خرمن نداشت