سيد محمد باقر برقعى

150

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

درون شاعران را از هم پاشيده است . » اينك چند نمونه از شعر او : تموز جنون تا كه چنگال خورشيد بسته است پردهء شب دريدن ندارد * صبح در پشت ديوار مشرق ، اشتياق دميدن ندارد كال مانده است بر شاخه عمرى ، سيب بودايى باور من * بىتموز جنون گرچه دانم ميوهء شوق رسيدن ندارد خيمه بر آسمانى زند عشق ، پنجه در خاكدان مىكند عقل * ملك تن با دو سلطان در جنگ ، يك‌نفس آرميدن ندارد شعر ؛ اى نالهء رسوايى ، هرچه هستى مرا همنوايى * جز تو و سوز تو در نى من ، هيچ سازى دميدن ندارد ديشب از كار تو مانده بودم ، گرچه دست تو را خوانده بودم * مثل يك دوست با من تو گفتى : ميوهء شعر چيدن ندارد گفتيم اى نه عاقل نه مجنون تا چه پيش آيد از چرخ گردون * حسرت روزگارى كه طى شد ، اين قدر لب گزيدن ندارد شكايت كسى به ياد ندارد خداپرستى را * به‌جز به مال برادر درازدستى را خيال مكّهء آزادگى به سر نجهد * تو تا رها نكنى سايه‌هاى بستى را شكست بال‌وپرم ور نه مىسرودم باز * قصيده‌هاى گريز از زمين‌پرستى را به‌جز به زير تپش‌هاى گريه لرزيدن * نديده چشم دلم رقص و شور مستى را هميشه با دل غمگين خويش مىگويم * تمام كن غزل ناتمام هستى را