سيد محمد باقر برقعى
14
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بسى سير و سفر كردم به هر شهر و به هر وادى * همه دور جهان گشتم نديدم چون تو زيبائى به دام زلف مشكينت من و دل دائماً دربند * بيك ناز و كرشمه دين و دل بردى به يغمائى اگر يكدم ببيند روى ماهت يوسف مصرى * كجا بتواند آخر بگذرد از تو زليخائى به دنياى ادب رو كردم و ديدم هزاران گل * ولى ديدم گلستان رخت دارد تماشائى زمانها طى شود در انتظار گوهرى نادر * كه تا خاك وطن بار آورد همچون اوستائى « 1 » به رنج و كوشش بىحد در اعماق زمين جستن * كه الماسى برون آيد ميان سنگ خارائى سخن بيهوده گفتن نيست كار مردم عاقل * سخن را خود مقامى باشد و هر نكته جايى دلى در دست دارد « خاتمى » آماده كويت * نداند در به روى او به بندى يا كه بگشائى شبهاى تار دل به من مىتازد و دلدار هم * عابدان مسجد و مىخوار هم كلبهء دل جاى اغيار است و يار * غير با من در ستيز و يار هم آسمان روشنم چون دل سياه * روشنى از من گريزد تار هم بىوفائى شيوهء ديرين خلق * يار نو از من گسست و پار هم بار ديگر يار من آمد به خواب * او به من بىاعتنا اين بار هم زير اين گنبد نباشد جاى امن * از فلك دلگير و از دادار هم مونس تنهائى و شبهاى تار * اشك غم باشد دل بيمار هم عطر گل از باغ و از گلزار رفت * او ندارد نرگس بازار هم دشمنىها مىكند با من رقيب * وين عجب اين خوى بد در يار هم « خاتمى » نالد ز چرخ كجمدار * مثل او باشد بسى بسيار هم نواى چنگ مطربا ، چنگ تو امشب چه نوائى دارد * آتش افروز و جگر سور صدائى دارد با نگاهى بفريبى تو همه خلق خداى * چشم مست تو مگر شرم و حيائى دارد
--> ( 1 ) - اشاره به شاعر معاصر محمد رضا رحمانى ( اوستا ) است .