سيد محمد باقر برقعى

110

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

وفاى به عهد ترك گفتم ز غمت صحبت بيگانه و خويش * دست برداشتم اندر رهت از مذهب و كيش « 1 » خواهى از سوز دل من اگر آگه گردى * اندر آيينه نظر كرده به بين صورت خويش درد هجران تو برده ز دلم صبر و قرار * شور عشق تو نمود است مرا زار و پريش تو ، شه كشور حسنى و منت عبد ذليل * ايستاده پى احسان ، بدرت چون درويش از در خويش مرانم صنما بهر خدا * به پناه آمده‌ام نزد تو با سينه‌ى ريش اى گل نورس من لب به تبسّم بگشا * تا ز خنديدن تو رفع كنم اين تشويش هست در عهد وفاى تو « خليلى » ستوار * گو رقيبان به سلامت بزنندم صد نيش در اميد وصل مهوشا از چون توئى مهجور بودن خوب نيست * غنچهء گل از نظر مستور بودن خوب نيست برفكن از روى ، برقع عالمى مدهوش كن * ماه زير ابر در محصور بودن خوب نيست خلق اندر نفرت‌اند از من ز شور عاشقى * مهوشا زين بيش هم منفور بودن خوب نيست از غرور حسن با ما مىنيارى التفات * اين‌قدر هم اى پرى مغرور بودن خوب نيست گرچه عاشق مىنينديشد ز نام نيك و عار * ليك تا اين پايه هم مشهور بودن خوب نيست در اميد وصل تو دل رفت و جان آمد به لب * دائماً روز و شبم ديجور بودن خوب نيست شد « خليلى » از غم عشقت عليل و ناتوان * مخلص ديرينه‌ات رنجور بودن خوب نيست حكايت « 2 » شنيدم پيرمردى خواستگارى * نمود از دختر سيمين عذارى اتاقى در خورش با گل بياراست * چو او دوشيزه‌اى مانند گل خواست

--> ( 1 ) - از غزل سعدى استقبال كرده : هركسى را هوسى در سروكارى در پيش * من بيچاره گرفتار هواى دل خويش ( 2 ) - مضمون شعر از حكايت گلستان سعدى باب ششم در ضعف و پيرى اقتباس شده است .