سيد محمد باقر برقعى

100

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

غم پنهان فرصتى نيست بگويم غم پنهانم را * مىگذارم ببرد ، چشم تو ايمانم را مىگذارم ببرد باد اگر قدرت داشت * سمت گرماى تو اين فصل زمستانم را تا كجا شرح دهم عشق چه بر من آورد * تا كجا شرح دهم شوق فراوانم را آه اگر جذبهء خورشيد تو را عاشق كرد * شعله‌اى از تو مرا بس‌كه دهم جانم را آه در خواب زمستانى دستان همه * با چه آرام كنم لرزش دستانم را وقت آنست بگردم همه جا را ، شايد * در تو پيدا بكنم نيمهء پنهانم را من توام من با توام كه هيچ نمىدانى از خودت * من را به جرم چيست كه مىرانى از خودت بنيانگذار هيچ ، فراموشِ قرن‌ها * آواره‌اى كه سخت گريزانى از خودت من را - چنين دچار - چرا حس نمىكنى * بيهوده است هرچه بترسانى از خودت اين ناتمام را كه تويى نيم ديگرش * اى كاش تا جدا نكنى آنى از خودت من - چهره‌اى كه حل شده‌ام در تو - من توام * آيا رواست روى بگردانى از خودت فيض مستدام خورشيد نام توست كه همواره روشن است * هرجا روم ، اصالت نام تو با من است ما شك نمىكنيم ، توئى اولين چراغ * يعنى جهان « اگر » بشود ، عشق « حتماً » است در راستاى راه تو آيينه جارى است * بر استواى مهر تو دنيا معيّن است اى فيض مستدام ، جهان زير بال توست * اين رشته مهر توست كه ما را به گردن است از ابتداى خلقت انسان ، كه حق تويى * تا انتها و رجعت انسان ، مبرهن است سو سوى آفتاب ، چه پنهان كند تو را * اين روشن است ، اينكه جهان از تو روشن است