سيد محمد باقر برقعى

70

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در خاطرى هميشه و چشم از قفاى تو * هرجا گمان برد توئى آنجا نظر كند با آنكه در خيال تو بودن هلاكتى است * خاطر مكدّر است كه رفع خطر كند آنجا كه قدر مردم آزاده كم دهند * همت بلند داشته ز آنجا سفر كند خاموش چون ز اشك نشد آتش فراق * اى ديده خون ببار كه شايد اثر كند ديدم بخوابم آمد و از شوق ديدنش * باشد خداى ، شام مرا بىسحر كند ساز و نواى ماست دليل وجود ما * غوغا ز كيست كاين همه شمس و قمر كند افسانه‌ها قديم شد و هرچه بگذرد * رسم تو تازه‌تر شده بهتر ثمر كند هركس حساب خلق كشد سخت مو به مو * زو موبه‌مو حساب كنند و ضرر كند رسمى كه داشت با پدر خويش پيش ازين * امروز آن معامله با وى پسر كند هرجا ستم نكرده بگفتم دواى اوست * جايى نمانده بود كه خاكش بسر كند از آه و آتشى كه ز دستت كشيد دل * ايجاد مىتوان به زمين هم سقر كند مسئول بىعدالتى اجتماع را * از من بگو ز خشم عدالت حذر كند « سعدى » سخن مسيح دمى عمر خويش را * گر وقف بهر راحتى كارگر كند « سيد رضاى پاك نژاد » است و شد طبيب * تا رفع شر و رنج ز نوع بشر كند مجازات دهر يكى به قاتل خود گفت وقت جان دادن * برو كه بر تو فتد آتش خداى عزيز به مدعاى مجازات دهر سال نشد * كه سوخت قاتل او مغز استخوانش نيز چنان به نظم و حساب است كارهاى جهان * كه دارزن به سر دار مىشود آويز ز نظم كار جهان است اينكه مىبينى * براى ظالم جبار نيست راه گريز به عمر خويش بنائى منه ز جور و ستم * كه مىكند به جهنم بناى بدواريز باهم ما چنان مست و خرابيم كه گاهى با هم * هدفى نيست دوانيم به راهى با هم