سيد محمد باقر برقعى

59

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

جهان و هرچه در او نيست غير دانه و دامى * خلايق از پى تشريف و خلعتى و مقامى سرى سپرده به جايى رسيده‌اند به نامى * « مرا به هيچ مقامى نبود غير تو كامى طواف و سعى كه كردم به جُست‌وجوى تو كردم » * مرا چه حاجت سرو و گل است و لاله و ريحان كه دل به مهر تو پيوست و ديده شد به تو حيران * جمال كعبهء حقّ تا شود ز دور نمايان « به موقع عرفات ، ايستاده خلق دعاخوان * من از دعا لب خود بسته گفت‌وگوى تو كردم » گهى به ميكده رفتم به رغم زاهد و عابد * گهى شدم به تمنّاى دوست جانب مسجد ولى ز شوق تو لرزان سرى به پيش تو ساجد * « فتاده اهل منى در پى منال و مقاصد چو « جامى » از همه فارغ ، من آرزوى تو كردم » مادر تو را هرگز نخواهم گفت ماه سر و بالايى * كه مادر جان ! به هر شكلى كه باشى ، باز زيبايى به دريا دُر ، به گلشن گل ، به كان گوهر ، به گردون مه * به هرجا بنگرم مادر تو را بينم كه آنجايى بهشت رحمت حق زير پاى مادران باشد * كلام مصطفايى را تو اسم با مسمّايى من آن فرزند پير خسته‌جان خانه بر دوشم * تو جان خسته را مادر ! اميد نيك فردايى نگاهت را به در چون حلقه مىدوزى كه فرزندت * به مهر از در ، درآيد ماه من بىمهر تنهايى به محنت خانهء هستى ميان گريه مىخندى * كه شمع محفل انسى كه مهر عالم آرايى در اين وادى كه از ظلمت شتر با ساروان گم شد * زلال چشمهء نوشى چراغ راه دل‌هايى