سيد محمد باقر برقعى

54

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

كفش خونين‌ترين گل پينه را داشت * ضميرش صافى آيينه را داشت من او را ديده‌ام در بىكرانها * فراتر از تمام كهكشان‌ها من او را ديده‌ام آن‌سوى بودن * فراز لحظهء ناب سرودن من او را ديده‌ام در فصل مهتاب * درون خانهء مهتابى آب على را از گِل « لا » آفريدند * براى عشق ، مولا آفريدند سخن هرچند گويم ناتمام است * سخن در حدّ او سوداى خام است ز دريا قطره آوردن هنر نيست * زبانم را توانى بيشتر نيست ولى تا با سخن گردد دلم جفت * بگويم آنچه آن شوريده مىگفت « على را ، قدر ، پيغمبر شناسد * كه هركس خويش را بهتر شناسد » « 1 » راز سوختن سفر به خطّهء خورشيد انتخاب تو بود * بهار و آينه و عشق در ركاب تو بود سؤال من همه اين بود ره چگونه برى ؟ * عبور با كفنى لاله‌گون جواب تو بود به روز هجرت گلگونت اى پرندهء سبز * شهاب مانده و درمانده از شتاب تو بود دل شقايق آتش گرفته با من گفت : * كه راز سوختن او ز التهاب تو بود تو را ز عرش چو خواندند بر ضيافت عشق * عجب نبود اگر رنگ خون خضاب تو بود من از تفاهم پرواز با تو دانستم * سفر به خطّهء خورشيد انتخاب تو بود قرار مىآيد چشمه‌هاى سرشك خشكيده است * بس‌كه معراج خاكيان ديده است برگ سبز بهار گلگون است * دلمان را مگو ، مگو ، خون است كاسهء لاله همدم اشك است * گونه‌ها غرق شبنم اشك است اين نوايى كه ناى من دارد * قصّه از دردهاى من دارد

--> ( 1 ) - اين بيت از ملا عبد الرزاق است .