سيد محمد باقر برقعى
76
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
با مشترى و مهر دگر كار نداريم * « كآزاد » ز خود بندهء آن ماه جبينيم سرود تو درياب اى وجود مرا تار و پود تو * درياب اى نفس نفسم را سرود تو درياب كشتگان غم عشق خويش را * اى مايهء تسلّى و سودا و سود تو اى عشق نيست راه نجاتى ز كوى عقل * درياب اى عصاره و اصل وجود تو شادىّ دهر بىتو همه درد و محنت است * جام و شراب و زمزمهاى ناى و عود تو ديدى كه نيست غير توام هيچ در نظر * با غير اگر كه جان مرا آزمود تو گشتم هزار كوچه و پس كوچه شهر شهر * گَرد ملال بود همه گر نبود تو ننشست بر اريكهء جان شمس چرخ عشق * تا از صحيفهء دل من ناز دود تو شستيم هر متون كه در آن نقش بود من * جستيم هر ستون كه در آن نقش بود تو در كوى دلبر آن قدر در كوى دلبر پر زنم * تا كه آتش در دل دلبر زنم آن قدر در عشق سوزم خويش را * تا كه بر كون و مكان اخگر زنم آن قدر از ديده ريزم خون دل * تا ز سيل اشك بر اختر زنم آنچنان آهى كشم از سوز دل * كآتشى بر چرخ و بر چنبر زنم آنچنان در راه سازم آتشى * كآتش اندر رهرو و رهبر زنم پا نهم در وادى ديوانگى * خاك آن وادى همه بر سر زنم كوه كوه ، آتش ز دل ريزم برون * تا ز آتش راه آتش برزنم عاشق و آزاد و كوهستانىام * آتش اندر كوه و دشت و در زنم بر سر دار فنا « آزاد » را * صد هزاران نيزه و خنجر زنم