سيد محمد باقر برقعى
54
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ز فلات انزوايم ، ز خزان پيچك امّا * ز مديترانه هر شب رسد اين ندا به گوشم بشكن دو پاى شب را كه رسانمت به صيدا * چو فرات جوشش هردم به رهايىات بكوشم به يهود مست گفتم برو از سراى سينا * كه خشونت خَشابت نرسد به عقل و هوشم بزنم شبى به قلبت شرر و شعاع آهم * تو گمان مبر هميشه كه من « آرام » و خموشم زخم آن روزها رفتند و من جا ماندم اى دل * هر روز در امّيد فردا ماندم اى دل در جبههء آيينهها مقروض روزم * صدسال نورى پشت شب واماندم اى دل تصوير ديروزم چرا مانند من نيست * عمرى تُهى محو تماشا ماندم اى دل اى دل روايت كن ز ما با صبح فردا * با او بگو تاريك و تنها ماندم اى دل عهد مرا ناديده بگرفتند و رفتند * وقتى كه من در خواب لالا ماندم اى دل پيمانهء پيمان من بشكست آخر * چون مردگان از عقل منها ماندم اى دل ظهر ظفر از داغ ياران گريه كردم * در حرمت آلالهها « تا » « 1 » ماندم اى دل زخم است امشب خاطر « آرام » زخم است * پيش سحر بهر مداوا ماندم اى دل وطن سبز غزل پيك پندار جهانى چمن سبز غزل * مزرع عاطفهاى انجمن سبز غزل اشك احساس تو سرچشمهء ركنآباد است * شهر شيراز تو دايم وطن سبز غزل صبح انديشه تويى حافظ باغ گل سرخ * روح افكار جهانى بدن سبز غزل وسعت فهم تو از كون و مكان بيرون است * رفته آنسوى وطن تا ختن سبز غزل آبشار سخنت بسكه طراوت دارد * شستشو كرده سحر پيرهن سبز غزل هيچكس چون تو به خمخانهء دل راه نيافت * تا بريزد مى شيرين دهن سبز غزل لهجهها با تو لجاجت نتوانند كه هست * شطّ خورشيد روان از دمن سبز غزل
--> ( 1 ) - خم شدن به حالت تعظيم