سيد محمد باقر برقعى

39

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از كلام حق براى خود حصارى ساختيم * مدّتى شد ايمن از وسواس شيطانيم ما با همه بىحاصلىها « آتشى » راه سحر * بازهم در زمرهء شب‌زنده‌دارانيم ما آيينهء دل ما ز جان ، شيفته و واله دنياى خوديم * از دل سوخته ، شمع شب يلداى خوديم برگرفتيم دل از وسوسه‌ى سود و زيان * روى گردانده ز سرمايه و سوداى خوديم هرچه كرديم نشد كام ميسّر امروز * ما در انديشهء ناكامى فرداى خوديم جلوه‌ى صبح اميديم و گريبان زده چاك * جبهه پرنور سحر ، آينه سيماى خوديم سعى هم چاره‌گر محنت محرومى نيست * ما زمين‌گير همين كوشش بيجاى خوديم عرق شرم جبين شبنم خورشيد شود * داغ رخسار حياى دل رسواى خوديم سربلندى همه از همّت و الا داريم * شاكر كوتهى دست تمنّاى خوديم نگرفتيم دمى از كف ناكس ساغر * اينكه مستيم و خوش از ساغر صهباى خوديم كيست در آينه‌ى دل كه كند جلوه‌گرى * ما در اين آينه حيران تماشاى خوديم « آتشى » رشتهء الفت بگسستيم ز غير * ما كه سرگرم تبرّا به وتلّاى خوديم نيست و هست يار من زيباتر از زيباست گويى نيست هست * يك گلستان گل ز سرتاپاست گويى نيست هست خيره گردد چشم بر رويش ز بس رخشنده است * به ز خورشيد جهان‌آراست گويى نيست هست دلگشايىهاست ما را در تماشاى رُخش * چهره‌اش يك باغ روح‌افزاست گويى نيست هست اى كه مىجويى خدا را چشم دل را باز كن * آرى او پيداى ناپيداست گويى نيست هست جلوه‌گر آن نازنين بوده است باشد در نظر * هركجا رو مىكنيم آنجاست گويى نيست هست هركجا گفتى خدا ، بى خود دگر از خود مگوى * پيش از « الّا اللّه » حرف « لا » ست گويى نيست هست صحبت از محشر فراوان است ، امّا اين زمان * نيك بنگر محشر كُبراست گويى نيست هست چند مىگوى ز كيفر وز جهان آخرت * كيفر هركس در اين دنياست گويى نيست هست