سيد محمد باقر برقعى

37

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

روشنگر بزم گرچه در باغيم با غمها هم‌آغوشيم ما * بادهء گلگون ز جام غصّه مىنوشيم ما ساكتيم امّا درون سينه‌مان هنگامه‌اى است * چون خم سربسته با صد شور مىجوشيم ما يك جهان حرفيم امّا در كتابى سربه‌مُهر * بر زبان ، صد گفتگو داريم و خاموشيم ما چشم بيدار جهان ، ماييم ليك از ديد خلق * همچو خواب رفته از خاطر فراموشيم ما گرچه مدهوشيم و مست از بادهء وحدت مدام * عارفان دانند ، از سر تا به پا هوشيم ما برنمىداريم دست از سعى در راه طلب * با كه بتوان گفت كز بهر چه مىكوشيم ما خاطر جمعى در اينجا ، جمع از ما گشته ليك * چون پريشان موى دلبر خانه بر دوشيم ما حرف حق جز از زبان اهل حق نشنيده‌ايم * گرچه بهر اين سخن سر تا به پا گوشيم ما بلبلان خوش‌نوا رفتند از اين گلزار ، آه ! * چون نناليم از تألم ؟ وزچه نخروشيم ما چراغ بزم عرفان ز خورشيد قيامت نيست كمتر آفتاب اينجا * كه با دلهاى سوزان شد برابر آفتاب اينجا به صبح زندگانى چو گل خورشيد خندان شو * كه روياند تو را گلهاى احمر آفتاب اينجا به قرص نان ز خوان دهر چون خورشيد قانع شو * كه بر دشت قناعت مىزند سر آفتاب اينجا اگر آتش‌دلى در سايهء مهر تو آسايد * تو را از مهر گردد سايه‌گُستر آفتاب اينجا چراغ بزم عرفان چهرهء روشن‌دلان باشد * كه رنگين است از خورشيد ديگر آفتاب اينجا به آب زندگانى هركه خضر راه خود گردد * بر او دشت امل را سازد اخضر آفتاب اينجا طمع از سايهء مرغ سعادت هركه برگيرد * فراز سر به حكمش مىزند پرآفتاب اينجا دل خود را به نور ايزد آنگه مىفروزد * فروزان‌تر ز خورشيد است خود در آفتاب اينجا دلم از شور محشر « آتشى » در سينه مىجوشد * چنان كز داغش آتش مىزنم بر آفتاب اينجا