سيد محمد باقر برقعى

24

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

به رندان بده زان مى سينه‌سوز * كه با ياد يارى شب آريم روز به رندان بده زان مى تابناك * كه بر ما حلال است اين آب پاك از آن مى كه بخشد صفايى به جان * ز آلودگى پاك دارد روان ز آن مى كه دردم مداوا كند * غم از دل برد ، ديده بينا كند مغنّى بزن نغمه‌هاى سوزناك * كه فارغ كنى جانم از آب و خاك مغنّى نوايى كه جانى دهد * بر اين جسم خاكى روانى دهد به رقص آورد جان هشيار را * نشانى دهد بىنشان يار را بزن مطرب آهنگ جانسوز عشق * بگو با نواى دل‌افروز عشق ز اوصاف آن رند آزاد دل * كه جان را بپرداخت زين آب و گل بيانش همه درس اللّه بود * چو نورى به دلهاى گمراه بود چو گل خنده مىزد به هنگام غم * نبودش به گيتى غم بيش و كم كه آزاد مردان راه خدا * نكردند بر دوست چون و چرا دگرباره ساقى بده جام را * به ياران مى لعل گل‌فام را به مصداق حالى در اين انجمن * چو خوش گفت آن رند شيرين سخن به مستان نويد سرودى فرست * به ياران رفته درودى فرست ز « آتش » به پيمانه‌اى ياد كن * دل آزرده‌اى راز خود شاد كن به مناسبت كنگرهء جهانى عطّار عالمى از باده‌ى عطّار مست * كرده افسون در خُم بالا و پست خم كجا درياى لبريز از شراب * جام دل خواهد كه ريزد بىحساب آن ميى كاو مايهء هشيارى است * خواب آن خوش‌تر ز صد بيدارى است عارفى ، صاحب‌دلى ، آزاده‌اى * دين و دل در عشق جانان داده‌اى فارغى از نام و ننگ و كفر و دين * عاشقى وارسته از شكّ و يقين اهل دل را مستى از گفتار توست * بوى جان در نافهء اسرار توست