سيد محمد باقر برقعى
3635
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گلبانگ اميد خوشا جوانى و دور نشاط و عشق و اميد * كنار سبزه ، لب جوى و زير سايهء بيد ز دور كوه نمايان ، به پيش آب روان * به گوش نالهء ناى و به چنگ جام نبيد بساط مى به ميان ، يار مهربان به كنار * ز دست هجر شكايت ، ز وصل گفت و شنيد هواى بوسه به سر ، دست شرم دامنگير * در اين هوس گذراندن ميان بيم و اميد تو چون به خانهنشينى كه همچو غنچه به پوست * ز لطف باد بهارى نمىتوان گنجيد چنان نسيم طربناك مىوزد كه به دشت * نظر به هرچه فكندم به روى من خنديد چنار كف زد و سرو از طرب به رقص آمد * ز بسكه باد بهارى نشاطبخش وزيد نسيم صبح ندانم به گوش غنچه چه گفت * كه سر ز جيب برآورد و پيرهن بدريد به چشم عشق برآيد هزار چندان حسن * گل از دريچهء چشم هزار بايد ديد چو گل شكفته و مانند لاله خندان باش * به شكر آنكه ز گل مىدهد بنفشه نويد فكن به سايهء بيدى بساط عشرت و نوش * بسا بساط كه دست اجل به غم برچيد شناس قدر جوانى كه جاى آن گيرند * دل فسرده و جان نژند و موى سپيد سپيد گشتن مو ، ترجمان اين سخن است * كه سر برآر ز خواب گران سپيده دميد توان به نيروى اميد و دستيارى عزم * بدان مقام رسيدن كه هيچكس نرسيد به هيچ حال مده رشتهء اميد از دست * « نسيم » ! درخور مرگاند مردم نوميد شمع محفل دوش كان رشكپرى سرخوش و مستانه گذشت * كس ندانست چه بر اين دل ديوانه گذشت شمع محفل مگر آرد به زبان از سر سوز * ماجرايى كه ميان من و جانانه گذشت ديد از برق نگاه تو دل سوختهام * آنچه در جلوهگه شمع به پروانه گذشت تيره آن دل كه در او پرتوى از عشق نتافت * ضايع آن عمر كه بىساغر و پيمانه گذشت عمر بود اينكه به بيهوده سرآمد در غم * يا شبى تار و غمانگيز به افسانه گذشت ؟ موج آشفتگى آنروز گذشت از سر من * كه سر زلف دلاويز تو از شانه گذشت منم آن رند كه آسان گذرم از دوجهان * ليك نتوانم از آن گوهر يكدانه گذشت يار را گر سر دلدارى و ياريست « نسيم » * ز آشنايان زچهرو دوش چو بيگانه گذشت