سيد محمد باقر برقعى

3627

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بىسروپا اى خوش آن‌روز كه با يار صفايى بكنيم * در دل‌بستهء او رخنه ز جايى بكنيم خرّم آن روز كه با ساز غزل پيش حبيب * در كنار چمنى شور و نوايى بكنيم درد جانسوز غمش در دل ما جاى گرفت * غير از او نيست طبيبى كه دوايى بكنيم ماه از خاطر ما تيرگى غم نزدود * ما هم از كوكبهء اشك صفايى بكنيم اندر اين راه ز خود بىخبران پيشروند * مصلحت نيست در اينجا من و مايى بكنيم نپذيريم بجز سايهء خود بر سر خويش * نه چو حافظ طلب از ظلّ همايى بكنيم گر به زعم دگران لذّت آغوش خطاست * ما بر آنيم كه اين‌گونه خطايى بكنيم بهر آسايش و حفظ تن و جانش همه‌شب * سوى درگاه خداوند دعايى بكنيم گر بلايى برسد جانب معشوقهء ما * جان خود را سپر تير بلايى بكنيم سر ز كف داده و از پاى فتاده است « نجيد » * فكر دل‌سوختهء بىسروپايى بكنيم خزان شاعر خزان را دوست مىدارم كه او را * ز غمهاى دل عاشق نشانيست خزان را دوست مىدارم كه رويش * دل آشفته‌ام را ترجمانيست * * خزان را دوست مىدارم كه در او * فروغ آرزوها مرده باشد خزان را دوست مىدارم كه بىاو * وجود هركه بارى زنده باشد * * طبيعت را بهارى و خزانيست * رواديد خداوندى همين است شگفتيهاى چرخ و آسمانها * نمودارى ز گيتىآفرين است * * به هرچه بنگرى دارد خزانى * ز دشت و كوهسار و بوستانها درخت سر سوى كيوان كشيده * گياه رسته در آب روانها * * صفير بلبلان مست و مدهوش * نواى مرغكان شاد و خندان نسيم و نكهت باد بهارى * خروش هر غرور آبشاران