سيد محمد باقر برقعى

3625

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

كوزه به دوش چون كوزه برآنم كه سرِ دوش تو باشم * تا گاه عطش بر لب مىنوش تو باشم با دست نوازش بنوازى سر و رويم * گر زلف پريشان سر دوش تو باشم شبها بزنم بوسه بر آن صبح بناگوش * گر حلقهء آويخته در گوش تو باشم از هجر تو غمگينم و با ياد تو خوش‌دل * تا كى من افسرده فراموش تو باشم سودابه از اين بيش در آتش مكشانم * آخر من آزرده سياووش تو باشم ديوانه صفت از نگه مات تو باشم * سرمست از آن فتنهء خاموش تو باشم با آنكه فزون است مرا يار « نجيدا » * روى از همه برتافته ، مدهوش تو باشم . . . گذشته است ديگر حديث وامق و عذرا گذشته است * مجنون و بحث طرّهء ليلى گذشته است افسانهء شهادت فرهاد كوه‌كن * وصف جمال يوسف زيبا گذشته است شور و نواى بربط و دف و چنگ و ارغنون * و آهنگ روح‌بخش نكيسا گذشته است بس فتنه‌ها رسيده به مام وطن كز او * فرّ و شكوه و حشمت و دارا گذشته است پير مغان و مغبچگان را رها كنيد * كار سخن ز مدحت اين‌ها گذشته است تا كى به وصف يار سخن ساز مىكنى * كاينجا نهاده پاى و از آنجا گذشته است يارى خيالى است و مرادت نمىدهد * عمر عزيز اين‌همه بى جا گذشته است از موى عنبرين و لب لعل و خال رخ * بس گفته‌هاى دلكش و شيوا گذشته است از گفتگوى زاهد و شيخ ريا چه سود * كو با زمان ماضى و اين با گذشته است يارى حقيقى و صنمى تازه برگزين * توصيف يار ساخته از ما گذشته است با شعر دلنشين و دم عيسوى « نجيد » * جان ده به مرده نوبت عيسى گذشته است راز هويدا چين به رخ دارى و رخسار تو زيباست هنوز * نرگس مست تو غارتگر دلهاست هنوز سى بهارت سپرى گشت و هنوزت شور است * چنگ در دست تو در شورش و غوغاست هنوز به گمانم كه خود از جلوهء خود بىخبرى * كه به چشمان تو بس راز هويداست هنوز غير سوداى وصال تو ندارد سودا * دل سودازده‌ام در پى سوداست هنوز