سيد محمد باقر برقعى
3623
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
غم و غمخوار غم از دل رفت چون دلدارم آمد * چه جاى غم به بر غمخوارم آمد به مهرش ديده روشن گشت و دلشاد * چو آن ماه از پى ديدارم آمد چو رفت آرامشافزاى دلم رفت * چو آمد نوگل گلزارم آمد برافشانم به راهش گوهر اشك * كه نور چشم گوهربارم آمد گشودم ديده از خواب پريشان * چو بر سر طالع بيدارم آمد دلم رخشنده شد جانم برافروخت * كه روشن شمع شام تارم آمد ز خاطر تلخكاميها به در رفت * چو از در ، يار شيرينكارم آمد از آن عنّابگونلب بوسهاى داد * شفابخش دل بيمارم آمد به وصف لعل نوشينش دگربار * به كف سررشتهء گفتارم آمد خونبها شنيدم پيرمردى با پسر گفت * توانگر مىشوى چون من بميرم پسر گفتش چه جاى اين سخنهاست * نيايد فكر مرگت در ضميرم و ليكن دوست دارم كشته گردى * كه شايد خونبهايى هم بگيرم شام تيرهء هجر مرا به دل غم آن ماه مهربان باقيست * گذشت عمر و نِيَم نااميد ، كان باقيست توان ز تن شد و هوش از سر و شكيب از دل * وفاى عشق تو نازم كه همچنان باقيست دلم شكست و هواى تو در دل است هنوز * نجست جان و غم دورىات به جان باقيست روان شدى ز كنارم به ناز و سيل سرشك * مرا ز ديده روان است تا روان باقيست گمانم آنكه به پيمان خود وفادارى * جفا مكن كه هنوزم همان گمان باقيست حديث شهد لبت بر زبان شبى بگذشت * مرا حلاوت آن گفته در دهان باقيست نشان تير نگاهت دل رميدهء ماست * نظر دريغ مكن تا ز ما نشان باقيست شكار مرغ دلم خواستى درنگ مكن * شكستهبالوپرى تا در آشيان باقيست به وصف گيسوى دلدار و شام تيرهء هجر * سخن كشد به درازا و داستان باقيست