سيد محمد باقر برقعى
3610
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تربيت روح بكوش تا كه بشر آفت بشر نشوى * چو نيستى به بشر خيرخواه ، شر نشوى چو بيد سايهفكن باش و چون صنوبر راست * اگر چو نخل ، پر از برگ و بار و بر نشوى بيار ميوهء شيرينى از درخت وجود * كه تا به باغ جهان نخل بىثمر نشوى به سعى تربيت روح آدميّت كوش * و گرنه از ثمر عمر بهرهور نشوى ز حال گوشهنشينان نظر دريغ مدار * كه چون روى ز ميان ، غافل از نظر نشوى ز چون تو اشرف مخلوق عالميست دريغ * كه لامحاله چو يك نخل بارور نشوى تمام نقشبرآب است مال و جاه جهان * بكوش از پى دانش كه بىهنر نشوى به پاس حرمت خود آبروى ز آتش آز * مده به باد كه از خاك پستتر نشوى ز عشق تا نخورى همچو غنچه خون جگر * به رتبه همچو گلى زيب تاج سر نشوى مكن قياس به نفس اى پسر كه مهر پدر * به خويشتن نبرى راه تا پدر نشوى زبان كوته خود مىكنى به شكوه دراز * اگر تو بنده ، خداوند سيم و زر نشوى نهاى چو اهل سخن دم مزن ز لافوگزاف * كز اين مجاهده بىمايه معتبر نشوى به دوش مشك تهى را گرفتهاى و مدام * به رهگذار كنى هاىوهو كه تر نشوى چنان بساط پهن كن در اين سراى دودر * كه مرگ چون كند آهنگ جان بشر نشوى مگوى چون اجل آيد بناى توبه نهم * كه همچو بىخبر آيد كه باخبر نشوى چنان تو مست غرورى و كبر و نخوت و ناز * كه آب اگر ببرد عالمى خبر نشوى كه ناگهان ز درآيد برون جناب اجل * كه حضرت اجل از حدّ خود به در نشوى غرض بيا كه بر احوال نوع خود « ناهيد » * مفيد اگر نشدى باعث ضرر نشوى آيت خداوند مپوش روى كه خلد برين من اينجاست * رياض لاله و نسرين و نسترن اينجاست قيامتيست به پا از بهشت عارض تو * كه آيتى ز خداوند ذو المنن اينجاست شده است شهره چنان شهر رى ز پرتو تو * كه هركه مىشود آواره از وطن اينجاست دهان تنگ تو در چشم كس نمىآيد * مگر كلام تو گويد ره دهن اينجاست عجب نه گر دهنت گيرد از ملاحت دل * به مرده جان دهد از هر سخن ، سخن اينجاست كند معالجه هر درد دارويى و مرا * لب تو داروى درد است درد من اينجاست