سيد محمد باقر برقعى
3588
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بوى شيخ عاشقِ از دد ملول * بوى خوبى بوى انسان مىدهى بوى سوز سوختن در خويشتن * بوى آتشسوزى جان مىدهى بوى خون يوسف گلپيرهن * بوى آه پير كنعان مىدهى بوى گلگونجامگان سربدار * بوى مردى بوى ايمان مىدهى بوى عاشوراى خونين حسين * بوى گلزار شهيدان مىدهى بوى باغ خرّم گلدستهها * بوى مسجد بوى قرآن مىدهى بوى پايان زمان انتظار * بوى آن خورشيد پنهان مىدهى شعر من دل بىرنگ من از اينهمه نيرنگ گرفت * پاك چون آينهاى بود كه از زنگ گرفت خنجر از پشت چنان زد به دل آن دشمن دوست * كه از اين حادثهء تلخ ، دل سنگ گرفت ساز مىخواست از اين غصّه بنالد با چنگ * سينهء ساز دريد و نفس چنگ گرفت اى كه در عرصهء انديشه زدى لاف و دروغ * جاودان است فروغى كه ز خون رنگ گرفت اى حسودان دغل راه شما بىهنران * برق تيغ سخنم از همه سو تنگ گرفت شعلهء شعر من از آتش سيناى دل است * نظم بىرنگ شما جلوه ز نيرنگ گرفت شعر من موج خروش است به درياى زمان * غزل از تابش انديشهء من رنگ گرفت آفتاب غزلم راه بر آينده گشود * فكر فردايى من قلّهء فرهنگ گرفت آتش عشق چنان جان من افروخته است * كز فروغ سخنم صاعقه آهنگ گرفت حافظ آن كهنهپرستان كه تو را آزردند * تا ابد دامنشان لكّهء اين ننگ گرفت