سيد محمد باقر برقعى
4053
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
به خلوتم همهشب با تو گفتگوست هنوز 827 * به خواب در برم آن رشك آفتاب آمد 649 به خويش گفتم بايد براى هديه به دوست 528 * به خيالت اى نكورو ، به مدام باشد اين دل 2399 به دام عشق افتادم ، خدايا ! 2751 * به دام غم گرفتارم تو كردى 3215 به دامان دريا ، ز چشم سحاب 3562 * به درد من كسى چون آشنا نيست 3262 به دردى كه زخمش پديدار نيست 3703 * به درويشى از دلق انديشه دور 2833 به دريا گفت كوه باوقارى 1129 * به درياى خجالت غرقهام ، ساحل نمىجويم 2625 به دست تا كه مرا ساغر شرابى بود 2658 * به دعاهاى صميمانه ، خداحافظتان ! 225 به دل گفتم از دست اين بختيارى 1681 به دنبال زندگى ( شعر نو ) 2094 به دنيا سخت هشيارم ، ولى مستانه مىخندم 864 * به دنيا گر وجود زن نبودى 1791 به دور بركهء چشمت كه آبى آبىست 1304 * به دور چشم تو اى نرگس خمارآلود ! 1809 به دور نرگس مست تو صد قبيلهء ناز 26 * به دوست چشم نيازى كه داشتم دارم 528 به دوستان كه وفاپيشهاند ، ناز چرا ؟ 2050 * به دوستى كه به دشمن چنين جفا نكنى 2142 به دوش خستهام ، بار غم جان ماند و من ماندم 455 * به دوش دل ز غم هجر بارها دارم 649 به ذوق به در مىروم از خانهء خويش 3884 * به راه دوستى از آشنا و غير بريدم 3657 به راه زندگى با سر دويدن 3214 * به راه عشق تو جانا ! چه رنجها كه كشيدم 3210 به راه عشق خوبان تا زدم گام 3860 * به راه عشق ، صدها دام اندر پيش و پس دارم 662 به راه كوى تو من هرچه انتظار كشيدم 3423 * به رنگ و بوى ، دلم در هوس نمىافتد 3712 به روال گذشته ، چست و زرنگ 1510 * به روزگار جوانى بيازماى كسان 310 به روزگار جوانى درود باد درود 1083 * به روزگار جوانى كه از شمار و سنين 2408 به روزگار نشانى ز من نمىماند 770 * به روزگار هرآن كس ز چشم يار افتد 2205 به روى تو زلف پريشان نشيند 1067 * به روى چهرهء ما هم غبار راه نشست 158 به روى سيل ، گشاديم راه خانهء خويش 1623 * به روى گل ز حسرت يك نظر بيند سحر شبنم 649 به زارى خواند امشب مرغ شبگير 2297 * به زاغى گفت طوطى در كنارى 758 به زخمهاى تنت چون اشاره مىكردم 869 * به زير پتك حوادث بهسان سندان باش 2416 به سال رحلت او « پارسا » چو انديشيد 3104 * به سالى در ميان هفت يا هشت 3135 بهسان مرغ ز بام فلك پريده منم 131 * به ستوه آمدم از غربت و تنهايى خويش 3843 به سر ، هركه سوداى حيدر ندارد 3503 * به سردى گوشهاى افتادهام چون شمع خاموشى 350 به سرشكى كه غم از ديدهء فروريخت مرا 484 * به سرگردانىام حسرت برد مجنون در اين صحرا