سيد محمد باقر برقعى

4000

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چو با سيم آشنا گردد سرانگشت هنرمندش * مرا از خود كند بى خود ، كشد كارم به رسوايى خوشا وقتى كه سوز ساز او آتش زند بر جان * نگاهش دارد آن دم حالتى مست و تماشايى دلم مىخواهد اى آرام جان ! مىآمدى امشب * كه مىديدى ندارم طاقت صبر و شكيبايى در اين ملك فسادآلود ، جان من به لب آمد * به پيش سيل غم ، عشق توام بخشد توانايى كتاب حافظى در دست دارم ، مىزنم فالى * مگر يادى كنى از ما و ناگه در تو بگشايى « به مژگان سيه كردى هزاران رخنه در دينم * بيا كز چشم بيمارت » به درد من بيفزايى به آرامى ز مژگان اشك مىريزد به رخسارم * دو چشمم خيره شد بس دوختم بر چرخ مينايى ز تنهايى من امشب رنجها دارم ، نمىدانم * تو هم اى يار زيباروى يك‌دم در غم مايى آفرينش جهان زمام كار جهان گر به دست من افتد * به ذوق خويش جهانى دگر بيارايم بلاى فقر ز روى زمين براندازم * به روى خلق درِ عيش و نوش بگشايم ز جور و كين نگذارم اثر به هيچ ديار * جهانيان را عدل و داد فرمايم بنا كنم دل اهل جهان ز مهر و وفا * ره نكويى و تقوا به خلق بنمايم ز ناز و غمزه معشوقكان بكاهم ليك * به صبر و حوصلهء عاشقان بيفزايم چرا خداى جهان را نيافريد چنين ؟ * كه من به شادى يك‌دم در آن بياسايم خطا بگفتم هر چيز كافريد نكوست * چرا دهان به چنين ژاژها بيالايم ز فكر و فعل بد ما جهان تباه شده‌ست * نكوتر آنكه بدى را ز خويش بزدايم چو من نكو شوم آفاق را نكو بينم * گمان برم به بهشت اندرون بود جايم