سيد محمد باقر برقعى
3980
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تخم وفا هركه چون من رفت از جا در غمى پاى دلش * چشم نتوان داشت كآسانى پذيرد مشكلش كاشتم تخم وفا و پاسش از جان داشتم * خوارى آمد بيخ و محنت برگ و اندُه حاصلش جاى آن باشد كه بر آن كشته رحم آرند خلق * كش وفا جرم است و داور خصم و جانان قاتلش چون دراى كاروان ناليدم و سودى نداشت * ساربان چون دوش از اين ره برد غافل محملش گرم بادا تا ابد بازار معشوقى شمع * كز براى كشتگان خويش مىسوزد دلش گل چو مىخندد به زاريهاى بلبل لاجرم * تا قيامت خار بر پا باد و پاى اندر گلش گفتمت « يكتا » بدان زلف دوتا خاطر مبند * خيره نشنيدى و دل دادى و ديدى حاصلش بلبل و پروانه ميان بلبل و پروانهاى دوش * سخن مىرفت و من مىرفتم از هوش به گل بلبل به صد شيرينزبانى * ثناخوانى به الحان و اغانى كه گل رنگش چنين بويش چنان است * تماشاى رخش آرام جان است كجا گل چهرهء زيبا فروزد * چه چاره شمع را كز غم بسوزد صفا و لطف در طبعش سرشتهست * به معشوقيش گردون خط نوشتهست اگر صد ره دهم بر چهرهاش بوس * نه آسيبى از او بينم نه افسوس به محفل شمع چون رخ برفروزد * به پاداش وفا جان تو سوزد تو هم با من به ياد گلشن و باغ * ببين رخسار گل بىدود و بىداغ تو هم با گل نشين با گل سخن كن * نشاط جاودانه همچو من كن چه خواهى طرف بستن از نگارى * كز او بهره ندارى جز شرارى