سيد محمد باقر برقعى

3978

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تو تا سر برزدى از شاخ خرّم * لب از خنده نياوردى فراهم اگر در دست بادى يا كه گلچين * نبيند بر جبينت هيچ‌كس چين نه پروايى ز بلبل نى ز زاغت * نه فرقى مىكند گلبن ز باغت از اين بيهوده خندى نيست عارت * ندانم تا كه چون گيرم شمارت جوابش گفت گل با روى خندان * نمىارزد جهان اى دوست چندان اگر رنج است اگر گنج اين‌قدر نيست * به ما از چند روزى بيشتر نيست من و تو در زمانه ميهمانيم * غلط گفتم نه مهمان كاروانيم كجا مردم به گيتى كاروانيست * اگر غمگن بود بارى روا نيست تو پندارى كت اينجا جايگاه است * از اين پندار كز روزت سياه است من ار پيوسته شادم زين يقين است * تو چون اندر شكى حالت چنين است پيرهن صبر آنچه تو اى دوست به ما مىكنى * گر همه جور است بجا مىكنى گر بكشى يا بكشى هيچ‌كس * با تو نگويد كه چرا مىكنى تات ببينم رخ و حسرت برم * مىروى و رو به قفا مىكنى مىگذرى دامن اطلس‌كشان * پيرهن صبر قبا مىكنى روزى اگر گويمت اى مه‌لقا * آنچه به ما صبح و مسا مىكنى با همه سنگين‌دلى و بىرهى * جور رها كرده وفا مىكنى با دل « يكتا » نكند هيچ‌چيز * آنچه تو با زلف دوتا مىكنى حكم مبين كشيشى را شنيدم در كليسا * سخن مىگفت از احكام عيسى كسىتان گر زند سيلى به رخسار * مياشوبيد بر وى هيچ زنهار اگر بر راست زد چپ پيش آريد * و گر چپ ، راست را نزديكش آريد ز جا برخاست ماهى عنبرين‌موى * گشود از يكدگر لعل سخنگوى كه بهر سيلى اين حكم مبين است * و يا در بوسه هم حكم اين‌چنين است