سيد محمد باقر برقعى
3968
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
پاشيده بود گرد سياهى به بام شهر * شب بىخبر ز جلوهء خورشيد صبحگاه در زير آسمان سيه ، چون نواى غم * پيچيده بود بانگ كلاغان بىپناه * * همچون عقاب كوهى مغرور بال خويش * بر بيدزار باد خزانى گشوده بود هرجا كه مىگذشت ، از آغوش شاخهها * مرغان برگهاى درختان ربوده بود * * شب ، با حرير ابر به افسون مهرگان * پوشيده بود چهرهء زيباى ماه را ماه از ملال ديدن اين پردهء سياه * دزديده بود از همه عالم نگاه را * * تا از فسون شام خزانى رها شوم * بستم به خشم پنجره را سخت و استوار شايد كه باز چلچلهاى در سپيدهدم * خوانده به بام كلبهء من نغمهء بهار مرغ عشق تو اى پرندهء زيباى آسمانى عشق * كه چون فرشته فرود آمدى به خانهء من تو با ترانهء موزونت ، اى نواگر مهر * طنين عشق فكندى در آشيانهء من * * به عطر گل تنت آغشته بود همچو بهار * به نقش سوسن وحشى ، پرت نگارين بود صداى بال تو اى پر كشيده از دل عشق * سرود باد بهاران مشكآگين بود * * عبوس و غمزده فانوس ماه را مىجست * نگاه من كه در آفاق دور مىكاويد ولى ، چه سود ؟ كه چون پرتو طليعهء صبح * فروغ ماه ، بر اين آشيان نمىتابيد * * شبى سياه ز شبهاى زندگانى من * چو ماه ، در افق لانهام درخشيدى گرفت خلوت من رنگ روشنايى صبح * كه نور عشق بر اين آشيانه پاشيدى * * صفير شاد تو نازم كه همچو نغمهء ساز * ملال از دل من مىبرد و شادمانم كرد نواى گرم تو اى مرغ باغهاى نشاط * خوشم كه يكدله پابند خانمانم كرد