سيد محمد باقر برقعى

3954

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

« بهار » آنكه در پهلوانى سخن * چو تو پَهلوِ نام‌بردار نيست مگو آنچه نبود گواهيش دل * مَينديش آنچت سزاوار نيست ز بيغاره رانى فروبند لب * كه بيغاره زان مرد رستار نيست تكاور متاز از پى رفتگان * كه بر خنگ تو تنگ مضمار نيست تهمتن فروخفت در تيره‌خاك * دگر روز ناورد و پيكار نيست نگون شد سر مير گردن‌فراز * سپاه سخن را سپهدار نيست سر رخش پويا درآمد به سنگ * چنان كش دگر پاى رفتار نيست درفشان درفش اندر آمد به خاك * همان نيزه و تيغ خونبار نيست مزن خيره آتش به نيزار از آنك * خروشنده ضيغم به نيزار نيست مچخ تيز كايدونت سبز است سر * كش اكنون به سرسبز دستار نيست نه بر دل توان و نه بر ديده نور * دل‌افسرده و ديده بيدار نيست گذشته به دو روزهاى دراز * كس از خوابگاهش خبردار نيست يكى برگذر بر سر خاك او * كه جز دخمهء تنگ و آوار نيست نكوهش بدان پير يزدان‌پرست * بجز نقض فرمان دادار نيست گرانمايه آن چابك‌انديشه مرد * به مردى كه بىمايه و خوار نيست گرت هست دينار خرده مگير * بدان‌كس كه در كيسه دينار نيست هرآن‌كو جهان را نكوهش كند * جهاندار داند گنهكار نيست يكى ميهمان بود با ميهمان * چنين ميزبانى به هنجار نيست تو آزاده مردى ، به مردى گراى ! * دل آزردن آيين احرار نيست كنون بازگويم ز گفتِ حكيم * كز آن گفته به گفت ستوار نيست « يكى گل در اين نغزگفتار نيست * كه چيننده را زان دو صد عار نيست » دولت جاويد شرار عشق ز دل تا فلك زبانه كشيد * چو خط حرمان بر وصل او زمانه كشيد نگاه چشم بلاخيز آن نگار آخر * مرا ز صومعه سوى شرابخانه كشيد خيال خالش ، دل را اسير سلسله كرد * كه مرغ را به‌سوى دام شوق دانه كشيد به غفلتم نپسنديد و با رقيب نشست * چه انتقام كه از من بدين بهانه كشيد