سيد محمد باقر برقعى

3943

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دخت آذرى وقتى كه جام حوصله لبريز مىشود * سكر شراب وصل غم‌انگيز مىشود پيرى خزان عمر بود ، نام او مبر * پژمرده گل ز واژهء پاييز مىشود ما را اميد نيست وفا از تو بىوفا * بىاعتنايىات گله‌آميز مىشود با ديدگان مست نگه سوى من مكن * اين برق گاه‌گاه بلاخيز مىشود افشان كنى چو زلف محبّت شلال را * يكسر فضاى خانه سمن بيز مىشود خيره مشو به من تو تمنّاگرانه چون * از آن شكسته ساغر پرهيز مىشود از مستى نگاه تو اى دخت آذرى * بر پا هزار فتنه به تبريز مىشود فرهادسان بود كه « همايون » در اين غزل * مبهوت از ابّهت پرويز مىشود صادقانه وقتى شراب شعر تو را نوش مىكنم * خود را چه صادقانه فراموش مىكنم سكر ترانهء تو عجب مستىآور است * من باورت از آن مى غم جوش مىكنم اى نازنين ز مهر برايم غزل بخوان * با گوش جان صداى تو را گوش مىكنم در حال خلسه تا نگريزى ز خاطرم * پنهان ترانه پهنهء آغوش مىكنم گويم سخن چو از نگه دل‌فريب تو * وصف دو فتنه‌جوى سيه‌پوش مىكنم هرگز غمين مباش اگر با نگاه تو * راز و نياز با لب خاموش مىكنم هرجا روم ببين به ديوار رهگذار * تصوير دل به ياد تو منقوش مىكنم سرمست و شاد همچو « همايون » شوم عزيز * وقتى شراب شعر تو را نوش مىكنم