سيد محمد باقر برقعى

3932

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

جان بردن از فراق تو دشوارتر ز مرگ * سر باختن به پاى تو آسان‌تر از همه روزى كه حسن روى تو آفاق را گرفت * خورشيد گشت سربه‌گريبان‌تر از همه خورشيد چيست اختر تابان و مه كدام ؟ * اى روى دل‌فروز تو رخشان‌تر از همه تا همچو مهر خنده به گلزار مىزنى * ابر بهارى آمده گريان‌تر از همه پيوسته ابر ديده ز درياى دل بود * بر دامن غمت گهرافشان‌تر از همه ديوانگان شهر تو مشهور عالم‌اند * مجنون زار سر به بيابان‌تر از همه يك نكته يافت جان « همايون » ز لعل يار * با اين لطيفه گشت سخن‌دان‌تر از همه اى مايهء قرار هر شب ز دورىات به غم و آه و زارىام * اى مايه قرار ببين بىقرارىام در مهد عيش و نوش به ناز آرميده‌اى * آگه نه‌اى ز سوز دل و آه و زارىام اى آنكه چون شكوفه و گل خنده مىكنى * گريان ز دورى تو چون ابر بهارىام تا چند غم فرستى و تا كى جفا كنى * با نامه‌اى سزد كه كنى غم‌گسارىام داغيست بر دلم كه همه لاله‌هاى باغ * حسرت خورند بر من و بر داغ‌دارىام جز بار غم نچيده‌ام از نخل عاشقى * اين است در جهان ، ثمر آبيارىام دهقان پسر خورشيد شد از ديدهء ما باز نهانى * شب گشت و جهان پردهء تاريك فروهشت در ديده يكى پيكر لرزان سياه است * سرتاسر هر بيشه و دشت و چمن و كشت در كلبهء خود پيرزنى خسته نشسته * و انگشت كند گرم ز افروخته انگشت با گردن چون دوك خود از گردش اين چرخ * تا نيمهء شب رشتهء انديشه همىرشت ناگاه يكى ابر فراز آمد و باريد * وز كلبهء او ريخت فرو خاك و گل و خشت بيچاره ز ويرانه برون آمد و مىگفت * ايزد ز براى چه گِل بيهُده بسرشت روز آمد و شب رفت و جهان گشت چو مينوى * دهقان پسرى شاد همىگفت و همىكشت كاى مادر دلخسته نگارشگر گيتى * هرگز پى ويرانى سامان تو ننوشت گر ديدهء بينا دل دانا به تو بخشند * زيبانگرى آنچه كه نادان نگرد زشت