سيد محمد باقر برقعى

3574

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دردا و حسرتا ! كه بود بى جا * اميد و انتظارم از آينده روزى همين گذشته برايم بود * آيندهء طلايى و رخشنده * * امّا به غير رنج و غم از بهرم * همراه خود نداشت رهاوردى پيداست از گذشتهء محنت‌زا * آينده هم دوا نكند دردى * * « ناصر » گذشته طى شد و بايد بود * آمادهء شدايدِ آينده بر تشنگان وادى حرمان نيست * آينده جز سراب فريبنده تضمين يك غزل از سعدى اى كه يادى نكنى از من دلخسته كجايى * بىوفا چند دهى وعدهء ديدار و نيايى آخر اى عهدشكن اين‌همه بىمهر چرايى * من ندانستم از اول كه تو بىمهر و وفايى عهد نابستن از آن به كه ببندى و نياى * تا من دل‌شده ، اى نوگل گلزار مرادم رفتم از دست و به راه غمت از پاى فتادم * دشمنان طعنه زنندم كه غمت داده به بادم دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم * بايد اوّل به تو گفتن كه چنين خوب چرايى چه بسا بر سر راه تو من بىسروسامان * ايستادم كه ببينم رُخت اى خسرو خوبان بس‌كه باشد حرم وصل تو را حاجب و دربان * حلقه بر در نتوانم زدن از بيم رقيبان اين توانم كه بيايم به محلّت به گدايى * تو كه هرجا گذرى كرده‌اى از حسن دلارا همه را والهء خود ساخته‌اى چون من شيدا