سيد محمد باقر برقعى
3894
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تا كه رخسار فريباى تو ديدم گفتم * خون صد عاشق دلسوخته بر گردن توست همچو يوسف شود حسن تو گريبانگيرت * حسن بسيار تو هم دشمن جان و تن توست دوش پروانه بديديم به طواف رخ شمع * گفتم اينجاست كه خاكستر تو مدفن توست با يكى ساغر مى مست و خرابم كردى * اين سيهمستىام از باده مردافكن توست هر گلى را ببرد باد خزان جلوه و حسن * آنكه ايمن بود از باد خزان گلشن توست اى بشر نيستى از راز جهان هيچ آگاه * پر ز اسرار همين آمدن و رفتن توست « با چنين چهره كه امروز تو آراستهاى * هركه آيينه به دست تو دهد دشمن توست » خضر راه من سرگشته وفايى شد و گفت * كه به ظلمات جهان عقل تو نورافكن توست سخن نغز « وكيلى » ز تو دارد اثرى * طبع گوياى من از فيض سخن گفتن توست تو اى ايرانى چراغ راه دنياى كهن بودى تو ايرانى * كه گشتى شهره در عالم تو در علم و سخندانى علمدار تمدّن بودى و فرهنگ در عالم * به هنگامى كه دنيا بود در بحران نادانى تمدّنهاى عالم خود نشان زين مملكت دارد * تو قدر خويشتن بشناس چون فرزند ايرانى به نام كهنه و نو چيست اين الفاظ بىمعنى * كه مىخندند بر اين گفتهها خود عالى و دانى اگر الفاظ نو انديشه و مضمون نوخواهى * در اشعار كهن بايد بيابى گر كه بتوانى كجا رفت آن بلنداختر نظامى يا كه فردوسى * كجا رفتند استادان شعر عصر سامانى كجا رفت آسمانى شاعر آن حافظ ، لسان الغيب * گلستان ادب را كرده سعدى بوستان بانى بخوان آثار سعدى آن خداوند سخنگستر * ببين همچون گلستانش كجا باشد گلستانى