سيد محمد باقر برقعى

3887

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

كفن عشق چو گل نبود پناهى به سايه چمنم * چو لاله سوخت غريبانه در كوير تنم خطوط چهره‌ام از رنج قصّه‌ها دارد * چه نقش دَرهَمى از سرنوشت خويشتنم چو باد سر به بيابان گذاشتم كه نبود * به‌جز غبار غريبى نصيبى از وطنم ز سنگ حادثه بالم چنان شكست كه نيست * و گرنه فكر رهايى نه شوق پر زدنم چنان ز داغ تو جانانه سوختم كه هنوز * زبانه مىكشد اى عشق آتش از سخنم مرا كه رفتن و ماندن به اختيار نبود * عجب مدار كه حيران به كار خويشتنم چنين كه انس گرفتم به عطر نرم‌تنت * چو رفتم از گل ياس سپيد كن كفنم نشسته‌ام چو « وفايى » به انتظار نسيم * مگر در اين قفس آرد پيامى از چمنم زخم حسرت عمر كوتاهم گذشت ، امّا نياسودم دمى * همچو گل بر باد رفتم ، بىنصيب از شبنمى بر تنم دستى نوازشگر نپيچيد ، اى دريغ * ساختم با زخم حسرت بىنياز از مرهمى چشم اشك‌آلودهء من بود و رؤياهاى شوم * دست تنهاماندهء من بود و دامان غمى يك چمن گل كاشتم ، امّا در آغوش كوير * گفتنيها داشتم ، امّا نديدم محرمى اى عروس آرزوها ! حجلهء گور توام * من كه هردم در عزاى خويش دارم ماتمى اى چو ياد روزهاى مرده در دل ماندگار * رفتى ، امّا نيست جز ياد تو ما را همدمى دور از اين عالم كه سرتاپا خيالى بيش نيست * با خيالت ما و دل داريم هر شب عالمى اين كلام آسمانى را « وفايى » پاسدار * كاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمى